راستی تابستون بهتون خوش می گذره یا نه؟به منکه خیلی می حاله واقعا!با اینکه دارم می رم رشته ریاضی فیزیک و کلاس خصوصی ها هم شروع شده ولی خیلی خوش می گذره خداییش!هر شب تا دو یا سه صبح بیدارم و محسن چاووشی گوش میدم.حتی الانم دارم می گوشم: اگر بیای همونجوری که بودی،کم میارن حسودا از حسودی/ صدای سازم همه جا پر شده، هر کی شنیده از خودش بی خوده........... از گوش دادن آهنگ هاش لذت می برم.راستش این تابستون با بقیه فرق داره.نمی دونم چرا،ولی خیلی فرق داره!!شاید چون 16 سالمه و 16 سالگی سن عجیبیه!!سنی که آدم حال و هوای تازه ای به سرش می زنه! شب ها شعر های فروغ فرخزاد می خونم.واقعا قشنگن...واقعا! چند شب پیش هوا خنک شده بود.شب باد خیلی خنکی از پنجره اتاقم می اومد و حس عجیبی داشتم.داشتم محسن یاحقی گوش می دادم.نفهمیدم چی شد که یهویی دیدم دارم گریه می کنم!نمی دونم کی اشکم در اومد ولی احساس خوبی داشتم.خیلی خوب... بعد یه رمان جدید شروع کردم به اسم کفش های غمگین عشق ازر.اعتمادی.با اینکه آخرش خیلی بد تموم شد ولی خیلی قشنگ بود.دوستم روز تولدم این کتاب رو برام خریده بود.الانم یکی دیگه رو شروع کردم.بامداد خمار که تعریفش رو از همه بچه ها شنیدم. فردا هیچ کلاسی ندارم خدا رو شکر! الان هوا خیلی گرمه ولی هفته پیش بارون اومد.برای اولین بار با باریدن بارون بغض کردم.خدایا من چرا اینجوری شدم؟ داشتم از کلاس ریاضی می اومدم خونه که خیس خیس هم شده بودم،ولی حس سبکی می کردم.دلم خیلی گرفته بود از آدمای سنگدلی که تو دنیا هستن و هیچکی هم نیست که به جرم سنگدلی دستگیرشون کنه!راست راست راه می رن و دل هر کی هم که سر راهشون باشه می شکونن!! حالا بگذریم چون نمی خوام گله کنم.اومدم بگم که تابستون 89 رو دوست دارم.خیلی هم دوستش دارم.چون حسی دارم که فکر کنم اگه پسر بودم این احساس رو نداشتم!واسه همین با تموم ظلم هایی که تو این دنیا در حق دخترا می شه ولی به خودم افتخار می کنم که دخترم. و می خوام به همه شما دخملای گل گلاب بگم که باید به خودتون ببالین... مدیر مدرسه راهنماییمون همیشه می گفت پسر نعمته، دختر رحمت.خدا نعمت رو به همه می ده ولی رحمت رو به هر کسی نمی ده!واقعا هم راست می گفت!!بیچاره خودش دو تا پسر داشت دخترم نداشت!!! دیگه برم سر رمانم... از تعطیلاتتون هم نهایت لذت رو ببرین که چشم به هم بزنین می بینین که مدرسه شروع شده و........... بابای دوستای نامرد من !! وای که چه قدر دلم براتون تنگیده بود............. بالاخره برگشتم......... خیلی وقت پیش ها دوستتون بودم، اما حالا دیگه نه بهم سری می زنین نه میگین هدیه ای وجود داشت!! آره من بی معرفت بودم که نیومدم اما باور کنین اصلا ٌ امکانش نبود که آپ کنم! ببخشید دیگه......... حالا که دارم می نویسم پنج شنبه است.یعنی 1/11/88 ممکنه همین الان آپش نکنم! ولی می خوام از الانم بگم .نمی دونین چه حالی دارم!خیلی خوشحالم....چون دیروز صبح امتحان راستی امتحانا رو خوب دادین؟امیدوارم همیشه موفق باشین و هیچ وقت پیش نیاد که از نمرتون ناراضی باشین و نتیجه ی زحماتتون رو کامل بگیرین... خوشحالی دیگم اینه که فردا میرم خونه ی دوستی که از اول مهر تا حالا ندیدمش! راستی بذارین از کلاسمون براتون بگم. ما تو کلاس 37 نفریم! تصور کنین دیگه وضعیت رو خودتون! من بد بخت،هم خجالت می کشم که برم انصراف بدم هم از پس بچه ها بر نمیام...!! سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی / آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت؟ / دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه / جای نگاهت بدجوری تو چشمای من خالیه ابرا هم پیش منن اینجا هوا پر از غمه / از غصه هام هر چی بگم به جون تو بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون / فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه؟ / غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه؟ چادر شب لطیفتو یه وقت شبا پس نزنی؟ / تنگ بلور آبتو یه وقت نا غافل نشکنی؟ اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون / منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم / رفتیم تو قلب آسمون با ابرا هم سفر شدیم از وقتی رفتی آسمون همش پر از کبوتره / زخم ذلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم / حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم نمیدونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت / برای مهربونیات نوازشت بوسیدنت به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته؟ / یه قلب تنها و کبود هلاکه یک نگاهته؟ من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره / بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت می میره عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه / یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دلیل زندگی، با یه غمی دوست دارم / داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر / مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچ وقت نگیر دلم می خواد یه چیزیو تو خیلی خوب بدونی / دیگه برام نه عاشقی نه خیلی مهربونی میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن / نورشو نو بدرقه ی پاکی خنده هات کنن *مریم حیدر زاده* خدایا هیچ وقت یادم نمیره! ما پارسال ، آخرین سالی بود که تو اون مدرسه بودیم بهمون خیلی حال دادن.اردوی مشهد و اصفهان بردن سوما رو. دیگه حالی به حولی! البته من مشهد رفتم. اصفهان دیدم اکیپ جور نبود ما هم نرفتیم دیگه.یادش به خیر........چه قدر خوش گذشت.همون اول مدیر آب پاکی رو ریخت رو دستمون! گفت گوشی نیارین.گم میشه... خراب میشه...از اینجور چیزا دیگه! آقا ما هم اکیپ حرف گوش کن، گوشی ها رو بوسیدیم انداختیم تو خونه گذاشتیم رفتیم. ببخشید وسط داستان...........می خواستم بگم مطالبی که تو پست قبلی گفتم دارم آماده می کنم. احتمالا" آپ بعدیمه.خواستم بگم، نگین عجب آدمیه! میگه روانشناسی بعد میره تو خط خاطره.......خوب حالا بقیه داستان.... از یه هفته قبلش هر روز زنگ تفریح و کلاس بحث در مورد مشهد بود...یه روز زنگ که خورد داشتیم از کلاس هنر می رفتیم کلاس ورزش(آخه امسال تو مدرسه ما کلاس ها اختصاصی شد.اوایل بد بختی بود.هر زنگ کاسه کوزه رو جمع می کردیم می بردیم تو یه کلاس دیگه پهن می کردیم!منکه حوصله نداشتم جمع کنم.کیفم رو میذاشتم رو دوشم،مدادو خودکارو کتاب و دفترمو میگرفتم تو دستم می رفتم! بعدش جالب شد برامون.هر چند ما که سال آخر بود اونجا بودیم! ایشالا جا نشینان بهشون خوش بگذره.آمین........) خوب بازم معذرت!داشتم می گفتم.چشمتون روز بد نبینه!داشتیم می رفتیم کلاس ورزش بند و بساط پهن کنیم که یهو دیدم جلو دفتر بچه های سوم تظاهذاتی راه انداختن.رفتیم جلو پرسیدم چه خبره؟دختره گفت میگن 40 نفر برای مشهد پر شدن.دیگه جا ندارن!منو می بینی؟ روزا چیپس و پفک می گرفتیم شبا تو هتل می رفتیم اتاق بقیه بچه ها مهمونی! آسانسور اون هتل هم که شانس آورد از دست ما قصر در رقت! وااااااای...عین آسانسور ندیده ها! خدمه هتل ،بد بخت پسره روانی شد از دستمون!یه شب گرسنمون شد همگی زدیم طبقه هم کف.دیدیم توسالنش مردم نشستن دارن شام می خورن.خدمه ما رو دید وحشت کرد.گفت شما اینجا چی کار می کنین؟بیچاره رنگش پریده بود!ما هم گفتیم( خوب ما گرسنمون شده!پس کی به ما شام می دین؟ ما کوچیک تریم.طاقتمون کمتره! یعنی چی؟ واه واه...اصلا" برنامه ریزیتون درست نیست! واقعا" که! اگه مامانامون بفهمن چه گرسنگی به بچه هاشون دادین، این هتل رو رو سرتون خراب می کنن...!) بیچاره پسره انگار تازه اونجا استخدام شده بود!صاحبکارش اومد بهش ایراد گرفت که چرا ما تو سالنیم؟؟!!!! بعد مدیر اومد ما رو مثل... برد بالا و گفت دیگه حق ندارین سرخود پاشین برین پایین! ما هم کلی بهمون بر خورد. خودمونو خیلی واسه معلما لوس کردیم....در حدی که شب آخر خانوم عربیمون اسمش ریحانه بود بهش می گفتیم ریحانا جون ، اومد ما رو بغل کرد بوسید فرستاد تو رخت خواب! گفت:بسه دیگه.تا کی جیش بوس لالا؟ بزرگ بشین یکم! فردی پس فردا میخواین برین.........!!! ما هم تا نصفه شب چرت و پرت می گفتیم می خندیدیم، از چند تا اتاق می اومدن می گفتن آروم تر که مدیر دادش در اومد! بعد که ساکت می شدیم اینقدر خسته بودیم که مثل خرس می افتادیم می خوابیدیم!سه شنبه رفتیم ...جمعه صبح برگشتیم.واقعا" خوش گذشت.یعنی میشه دوباره با بچه ها بریم مشهد؟ فکر نمی کنم.فقط امیدوارم... تجربه ی خیلی خوبی بود.مخصوصا" واسه ما که عشق زندگی خوابگاهی رو داشتیم نافرم... ببخشید...طولانی شد.قلم بیا دست آدم همینه دیگه! ای بابا...ما هم بد نیستیم! زندگیه دیگه...می گذره...چه بخوای چه نخوای !نمی تونی جلوی گذشتنش رو بگیری ! مگر اینکه خودتو...وای... می خوام تو وبم، بیش از پیش برای دانشجو ها بنویسم ! خوب حالا کیا با پیشنهادم موافقن؟؟؟؟؟؟؟ موافقاش نظر بدن که منتظرما........... راستی بچه ها می گفتن دیروز استقلال یک هیچ از سپاهان برده....... آبیاش بزنن کف قشنگه رو....... خوب بازم میگم.نظرتون رو راجع به مطالب روانشناسی حتما" بگینا. باشه؟ آفرین دخملای خوشگل. راستی اگه موضوع خاصی می خواین در موردش بنویسم، حتما" بگین بگردم ببینم پیدا می کنم! خوب منتظر نظراتون هستم... جون هدیه یه بار دیگه بیا اون کف خوشگله رو..... مرسی. قربون همگی.. دیروز واقعا" روز خوبی بود. خیلی عالی...... اول اینکه تو کلاس زبان تونستم با همه دستپاچگی و هولیم بالاخره داوطلب بشم و برم متنی رو که به انگلیسی در مورد عشق نوشته بودم بخونم. اس ام اس را خدا آزاد کرد بعد داییم اینا اومدن خونمون...که منم واقعا" نیاز داشتم به یه گپ حسابی با دختر داییم در مورد...!!! بعدازظهر که مهمونامون رفتن دوستم زنگ زد و گفت حوصلش سر رفته و یه قراری بذاریم همدیگه رو ببینیم. تصمیم گرفتیم اسکیتامون رو بگیریم و بریم پارک...پارک زیاد شلوغ نبود. مامانامون هم پشت سرمون می اومدن... وقتی برگشتیم رفتم تو اینترنت دیدم وبلاگی که تقریبا" سه هفته پیش ساختم نظراتش رسیده به 40..........باورم نمی شد. بعدش هم آخرین خوش شانسی که داشتم این بود ...... واااااای......باورتون نمیشه.....چون هنوز خودمم باورم نشده...!!! من یه شعر بلند در مورد آفرینش به انگلیسی گفتم. نمی دونم دکلمه منم انتخاب میشه یا نه؟!!! خدایا خواهش می کنم...... برام دعا کنین..... قربون همگی......تا بعد... سلام عزیزان...امیدوارم حالتون خوب باشه و تعطیلات بهتون خوش بگذره... امروز خواستم یه نوآوری کنم و تو وبلاگ دوستانه ام زبان انگلیسی رو هم ارزشمند بدونم!!!!!!!!!!! یه سری جمله های قشنگ و عشقولانه رو به انگلیسی براتون ترجمه کردم. In the name of god who made love in our hearts عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه * Affection blinds reason عاشقی شاه و گدا نمی شناسد* Love neither obeys a king nor respects the law عاشق او شده است* He is in love with her عشق بچگانه ای بود* It was a case of calf-love عشق های تند زود سرد می شوند* The sharper the storm, the sooner itsٌ over (او را)غرق بوسه کرد* She showered kisses on him غیرت مردی نداری زن مخواه* First thrive then wife چند تا دیگه هم در مورد دوستی دارم در ادامه مطلب...خیلی قشنگن...تو یه کشور دیگه به دردتون می خوره ها... Goodbye my dear friends I will come back soon عشق خودش خواهد آمد.نمی توان از آن فرار کرد! عشق خودش آهسته آهسته می آید و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا می نشیند و تو متوجه اش نخواهی بود! بعد ذره ذره قلبت را پر می کند.کم کم مثل ساقهٌ {مهر گیاه} در تمام جانت می پیچد و ریشه می دواند،به طوری که بی آن نمی توانی تنفس کنی..... بازم ببخشید ولی عوضش با دست پر اومدم و یه جور فال که مربوط به شخصیت خودتون می شه براتون می ذارم که با توجه به حروف اسمتون ( به انگلیسی ) می تونین در واقع یه چیزایی در مورد خودتون بدونین.مثلا" این مال منه : Hediye H:از ظاهر و شخصیت خوبی بر خوردار هستید E: با هر نوع آدم می توانید ارتباط بر قرار کنید D: آسان به دیگران اعتماد نمی کنید I: به عشق معتقدید Y: هر تجربه ای را بزرگ جلوه نمی دهید e: با هر نوع آدم می توانید ارتباط بر قرار کنید حالا برین ادامه مطلب و اسم خوشگل خودتون رو ببینین. خیلی دوستون دارم.براتون آرزوی موفقیت می کنم. فعلا" با بای................ ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه ای تشنه به باران برسیم یا یار رسد به من یا من به یار یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
![]()
![]()
زبان فارسی خاتم امتحانات بود خلاص.......![]()
منکه دین و زندگی خراب کردم و فکر کنم یک نمره شایدم بیشتر غلط داشته باشم!خیلی حالم گرفته شد به خدا!من رو اینکه معدلم 20 بشه خیلی حساب کرده بودم! ولی نمیشه!! به نظرم امسال درسا از پارسال آسون تره.اصلا ٌ راهنمایی خیلی چرت بود درسا!! حالا بگذریم...یه خبر خوب دیگه که البته واسه من خوبه. خواهر بزرگم فائقه دانشجوی فوق هست.که تبریز قبول شده بود.دانشگاه صنعتی سهند.رشتش هم برق بود که دیروز همون ساعتی که بنده خاتم امتحانات رو دادم اونم دفاع داشت و چند روز دیگه بر می گرده خونه.من واقعا ٌ خوشحالم ........... آخه دلم براش خیلی خیلی خیلی .........تنگ شده بود!! آخ جون دیگه خونه تنها نیستم......
اونم خیلی خیلی خیلی .............دلم براش تنگیده! پارسال با هم از مدرسه بر میگشتیم خونه، تابستون هم با هم میرفتیم کلاس والیبال. اما از اول مهر که مدرسه هامون جدا شد دیگه ندیدمش! فقط با هم اس بازی میکردیم!! فردا صبح می بینمش.......... بعد هم من این چند روز دیگه خودمو دارم می کشم. اینقدر خوردم و خوابیدم!! آخه امروزم نرفتیم مدرسه...یعنی هیچکی نرفت .بچه ها گفتن فردا هر کی بیاد باید خر حمالی کنه و صندلی ها رو از نماز خونه ببره تو کلاس ها! ما هم گفتیم بی خیال بابا .فوقش بخوان یک نمره از انضباط مون کم کنن دیگه. اشکال نداره.بازم می ارزه!!
من بد بخت هم نماینده!! واقعاٌ دیوانه کننده است.......
هیچ وقت نمی تونم ساکتشون کنم. خودمو بکشم شاید بتونم یه کاری بکنم که نصف بچه ها موقع اومدن معلم سر جای خودشون قرار بگیرن! که اینم یکی از آرزو هامه که باید با خودم به گور ببرم...! آخه من نمی دونم رو پیشونی من چی نوشته بود که تا معاون اومد تو دید بچه ها کلاسو گذاشتن رو سرشون به من گفت شما نماینده باش خانوم. ببینم چی کار می کنی!
به نظرتون چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یکی از دوستام هم یه دکلمه برام آورد. می خوام براتون بنویسم. از مریم حیدر زاده :
بروبچ ما هم که همه اسم نوشته بودن جز من!همون در جا اشکم در اومد.بچه ها همه منو که دیدن دپرس شدن.می گفتن اشکال نداره.حتما" تو رو یه جوری قبول می کنن.اصلا" ما میگیم ما هم نمی یایم!ساغر و کیمیا رفته بودن دم دفتر بست نشسته بودن تا شاید یکی انصراف بده و یه جای خالی پیدا بشه!آخه من تا حالا مشهد نرفته بودم.اولین بارم بود.ذوق داشتم که حرم امام رضا رو از نزدیک ببینم.تازه با بچه ها خیلی خوش می گذشت.کلی گریه کردم.لجم می گرفت که چرا بعضی ها دارن برای اولین بار میرن اون وقت من...........سرتونو در نیارم بالاخره ساغر و کیمیا با مدیر صحبت کردن منو فرستادن تو دفتر خودشونم وایستادن دم در.مدیر هم اسم یکی از همراه ها(معلم ها)رو خط زد و اسم منو نوشت.منم برگشتم به اون دو تا اشاره دادم که حله !داشتم بال در می آوردم.برای هر کی تعریف کردم که چه حوری شد اسم منو نوشتن، طرف می گفت پس امام رضا بد جوری تو رو طلبیده !!! خلاصه رفتیم اونجا هر شب گریه زاری برای دوری از مامانامون و هرروز شیطونی در حد... بازم از دوری مامان و بابا !ما رو بردن بازار همه خریدامونو کردیم، پولا که ته کشید، راه می افتادیم تو مغازه ها چیز میز قیمت کردن!! از همه خوردنیا تست می کردیم بعد می گفتیم ببخشید ما پول نداریم! یه بار یه پسره قاطی کرد نزدیک بود ما رو از مغازش بندازه بیرون.کلی خندیدیم تو بازار.معلمی که با ما شش نفر بود...خداااااااااااا ! آروم می اومد.ما اینو می ذاشتیم واسه خودمون می چپیدیم تو مغازه ها مسخره بازی! پسرای مشهدی هم تنها متلکشون این بود که :(یه وقت از گله جا نمونین!) تو حرم هم من همون اول بسم الله گم کردم بچه ها رو!! آقا حالا زر نزن کی بزن...خلاصه دبیر اجتماعی هم با گروه ما بود.هر چی پیش می اومد یه خاطره تعریف می کرد و 100 تا پند و نصیحت که وظیفه ما این بود بشینیم یکی یکی پند ها رو از بین داستاناش بکشیم بیرون!مکافاتی بود !!
بی خیال تو رو خدا!
یعنی راستش یه سری مطالب روانشناسی گیر آوردم که مطمئنم براتون جالبه.چون خودم خیلی باهاشون حال کردم...![]()
![]()
به افتخارش...![]()
![]()
![]()
خوب باشه! و آقا پسرای خوشتیپ!! خوبه؟![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا"... بابای تا بعد!![]()
بچه ها هم خیلی خوششون اومد. مخصوصا" دبیرمون....یه نمره تپل هم گرفتم.
بعد که اومدم خونه گوشیم رو روشن کردم دیدم سه تا اس ام اس دارم. یکیشم این بود که ![]()
داشتم شاخ در می آوردم.مثل اینکه همون یه پست که توش درد این دل کوچولوم رو نوشتم خیلی برای بقیه خوندنی بود!!!![]()
![]()
بیشتر میشه گفت دکلمه تا شعر. خیلی روش وقت گذاشتم........اون دکلمه رو واسه دختر داییم که اتریش زندگی می کنن میل کردم. خودش بهم گفته بود که یه مسابقه ای تو اتریش برگزار شده.....فیلم کوتاه، مقاله، داستان و شعر با موضوع آفرینش به زبان انگلیسی باید تهیه کرد.دختر داییم دکلمه منو خونده و غلط هاش رو تصحیح کرده و برای اون مسابقه فرستاده...
امیدوارم قبول بشه...
تا همین جاش هم فکر نمی کردم پیش بره.......![]()
![]()

![]()
البته از دیکشنری گرفتم.
شاید خوشتون بیاد.برای منکه خیلی جالب بود و همشون رو حفظ کردم.![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









